|
سلاااااااانگ به همه!!! اول از همه عید غدیر خم رو به همتون می تبریکم!!!و اونایی هم که سید دن سریع شیرنی رو رد کنن بیاد!!! این عکسایی هم که می بینید مر بوط میشه به عکسهای فوق العاده و بینظیر و منتخب ماه از موسسه National GeoGraphic بقیش هم تو ادامه مطلب گذاشتم دوست داشتی برو ببین قشنگه!!!! فهلا!!!
ایستگاه خدا!!! قطاری به مقصد خدا میرفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: ((مقصد ما خداست کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند که دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟)) قرن ها گذشت.اما از بیشمارادمیان جزاندکی بر قطار سوارنشدند.از جهان تا خدا هزارایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم میشد.قطار می گذشت و سبک میشد زیرا سبکی قانون راه خداست.قطاری که به مقصد خدا میرفت به بهشت رسید.پیامبر گفت اینجا بهشت است.مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه اخر نیست.مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند.اما اندکی باز هم ماندند.قطار دوباره راه افتاد وبهشت جا ماند.انگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:درود بر شما راز من همین بود.ان که مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد و ان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری!!!!! (( عرفان نظراهاری))
((زندانی یا زندان بان)) سر پیچ از هم جدا شدند.یکی زندانی بود دیگری زندان بان.زندانی دوره محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود:حوله کهنه,ریش تراش زنگ زده و ایینه جیبی....... ان ها سرنوشت مشترک داشتند هردو خاطرات خود را پشت میله گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند برف بر هردوی انها یکسان می بارید. فرد زندانی را در سلولی مجسم کنید.نگهبانی که بیست و چهار ساعته باید از او محافظت کند.چه کسی زندانیست؟؟ ((سانیا رومان))
نیایش!!! ((خدایا راهی نمی بینم و اینده پنهان است. ااما مهم نیست همین کافیست. که تو همه چیز را می بینی و من تو را خدایا در این دنیا پیوسته در معرض نابودی هلاک و مرگ هستم در دل می گویم: ((خدایا مبادا از یاد ببرم تو پناه و اسایش من هستی مرا در اوقات تنهایی و نیازمندی تنها مگذار ای رحیم و بخشنده مرا در یاب))
انا لله و انا الیه راجعون........ خدایا خدای خوبه من هنوز باورم نمیشه هنوز باور نمیکنم دیگه از فردا نمی یاد سر کلاس!!!!!خدایا چرا خدای من چرااااااااااااا؟؟؟ اشک چشام خشک شده فقط تو شک ام هنوز قابله هضم نیست که دیگه نیست!!!!!!!یعنی واقعاا نیست؟؟؟ حکمتتو نمیدونم صلاحتو نمیدونم فقط میدونم هرکار تو با دلیله هر کار تو حکمت داره هر کاره تو به صلاح بنده هاته!!!!!!!!اره حالا دلم اروم تره!!!اره!!!!!!! دوست خوب من دوست ۱۹ ساله من مریم عزیزم تو نیستی اما من واست مینویسم میدونم حالا میبینی می فهمی بیشتر از قبل!!!همکلاسیه خوب من تو ۲روز پیش از پیش ما و خانوادت رفتی!همه رو تنهاا گذاشتی و رفتی !تو بیماری قلبی داشتی و انفلانزا گرفتی و سکته کردی و .....همه چی تموم شد!!!تمووووم......... مریم عزیزم فراموشت نمیکنم!تو خیلی خوب بودی و مطمئنم الان جات خوبه!ولی واست دعا میکنم و می گم خدای من خدای خوبم بیااااااااااااااااااااامررررررررررزش!بیامرزش! از همه دوستای خوبم که این اپو خوندن میخوام یک فاتحه برای شادی روح دوست عزیزم بخونن!!!این حداقل کاریه که میشه کرد! ممنونم
یه مدت از اپ کردن معذوریم با تشکر ولی بنده را از الطاف فراوان خود بهره مند سازید!!!! هستیم در خدمت!!!!
سلام به دوستای خوبم! اول نوشت: عید رو به همه مخصوصا شمااااااا!!!!بله شما دوست عزیز!تبریک می گم! عصبی نوشت۱:پیشنهاد می کنم از این پس به جای واژه اینترنت از واژه صحیح تر فیلتر نت استفاده کنیم!!!سیاسیش نمی کنم عصبی نوشت۲:این بلاگفا هم که منو روانی کرد تا باز شد!!البته خداروشکر کارم به تیمارستان نکشید زود خوب شدم!!! خب و تسلیت می گم تمام شدن تابستونو و شروع باز امد بوی ماه مدرسه بوی شادی های راه مدرسه اما این بار فقط خاطرات مدرسه رو با خودم حمل می کنم و از جلوی مدرسه ای که 4سال درس خوندم فقط رد می شم(اوه چه رمانتیک مامانم اینا!! خاطره نوشت1: ما 8 نفر بودیم!2ردیف اخر کلاس ماله ما بود!همیشه سر کلاسای دیفرانسیل و گسسته یکی باید یه خوراکی یا میوه با خودش می اورد! و به قسمت های مساوی تقسیم می کرد و می خوردیم!معمولا از میوه هایی چون پرتقال و نارنگی استفاده میشد اما اگه کسی سیب می اورد باید چاقوم می اورد که به قسمت های مساوی سیب و ببره که خدای نکرده به کسی بیشتر نرسه خاطره نوشت2:یادم نمیره روزی که دست به هر کاری زدیم تا امتحانه دیفرانسیل رو کنسل کنیم!چون هیچکی البته به جز 2الی3نفر از خرخونا کسی درس نخونده بود!مدرسمون 3طبقه بود هرچی گل و گلدون و قابو خلاصه هر چی قابل حمل بود برداشتیم گذاشتیم جلوی پله ها که مثلا دبیر محترمه(نه چندان محترم)نتونه بیاد بالا!!!!به عبارتی کل مدرسه رو بهم ریختیم!و همه ریختیم تو سالن!که با صدای سوت ناظم پر تلاش با یه سرعتی همه نشستن سره جاشون که انگار نه انگار اتفاقی افتاده و هزارتا خاطره دیگه!که سعی کردم 2تا از کوتاهاشو خلاصه بگم! امسال دانشگارو شروع میکنم البته اولش که اصلا خوب نبود چون واسه ثبت نام پدرم در اومد!حالا امیدوارم در ادامه خوب باشه در اخر هم امیدوارم امسال سال خوبی واسه همه باشه!! ممنون که حوصله کردی و خوندی!
قصه عامیانه انگلیسی!!! در یک صبح قشنگ بهاری سه تا لاک پشت تصمیم گرفتند بروند پیک نیک.اینها یه خانواده بودند:اقای لاک پشت خانوم لاک پشت و لاک پشت کوچولو.اول نشستند فکر کردند کجا بروند و قرار شد بروند به جنگل که نسبتا دور بود.بعد شروع کردند به جمع کردن وسایل و خورد و خوراک!چند تا قوطی تن ماهی چند تا ساندویچ زبان اب پرتقال و خلاصه هر چیزی را که به ذهنشان می رسید برداشتند.تقریبا 3ماه بعد کارشان تمام شد و حاضر شدند.بار و بندیل شان را برداشتند و راه افتادند!!! رفتند و رفتند و رفتند تا خسته شدند.تقریبا 18 ماه راه امده بودند.یک جا نشستند.اما زود پا شدند و دوباره راه افتادند.حدود 3 سال بعد به جنگل رسیدند.بار و بندیل شان را خالی کردند سفره را پهن کردند و خوراکی ها را یکی یکی چیدند. خانوم لاک پشت چند لحظه سفره را نگاه کرد بعد رفت سراغ زنبیل ها و شروع کرد به گشتن!اما زنبیل ها خالی بودند.با نا امیدی گفت: ((در باز کن رو یادمون رفته بیاریم)).خانوم لاک پشت به اقای لاک پشت نگاه کرد اقای لاک پشت به خانوم لاک پشت بعد دوتایی به بچه شان نگاه کردند و گفتند((بچه جون پاشو برو در باز کن رو از خونه بیار.)) لاک پشت کوچولو گفت((چی؟؟؟این همه راه رو بر گردم؟؟)). پدرش گفت((چاره ای نیست.خیالت راحت منتظرت می مونیم.بی در باز کن که نمی تونیم تن ماهی رو وا کنیم)) لاک پشت کوچولو گفت: ((قسم می خورین؟قول مردونه می دین که تا بر نگشتم به هیچی دست نزنین؟؟)) اقا و خانوم لاک پشت گفتند: ((بله قول مردونه می دیم)) بچه لاک پشت از کنار سفره بلند شد راه افتاد و بعد از مدتی لا به لای بوته ها ناپدید شد. اقا و خانوم لاک پشت منتظر نشستند.1 سال گذشت.حسابی گرسنه شده بودند.اما قول داده بودند.1 سال دیگر هم گذشت.دوباره 1 سال دیگر هم گذشت.حالا دیگر جدی جدی گرسنه بودند.خانوم لاک پشت گفت: ((می گم بیا نفری یه ساندویچ بخوریم.)) اقای لاک پشت گفت ((نه ما قول دادیم.باید صبر کنیم تا برگرده.)) باز هم نشستند و انتظار کشیدند.1 سال دیگر هم گذشت.بعد 1 سال دیگر هم گذشت. خانوم لاک پشت گفت: ((6 سال اومده و رفته.بچمون دیگه تا الان باید بر می گشت.)) اقای لاک پشت گفت: ((بله من هم فکر می کنم تا حالا باید بر می گشت.بیا همون طوری که منتظرش هستیم نفری یه ساندویچ بخوریم.)) خانوم لاک پشت گفت: ((باشه.)).هر کدام یه ساندویچ بر داشتند!اما تا امدند گاز بزنند صدایی از لای بوته ها گفت: ((اهاااااان!دیدین!!می دووونستم جر می زززنین!!))بچه لاک پشت یکهو سرشو از لای بوته در اورد و گفت: ((دیدددین خوب شد نرفتم در باز کن رو بیارم))!! بله دیگه !!!اینه!!علاوه بر خانوم و اقای لاک پشت ما هم سره کار بودیم!!! ولی کاش همین صبر لاک پشتی رو داشتیم!!!!!! یه چند تا wallpaper هم تو ادامه مطلب گذاشتم !!دیدنش خالی از لطف نی حالا!!!خواه ببین !!خواه نبین!!
الها! مبادا لیله القدرت سر اید گنه بر ناله ام افزونتر اید مبادا ماه تو پایان پذیرد ولی این بنده ات سامان نگیرد از همه التماس دعا دارم!
سلام به دوستان گلم!!!
من امروز خیلی خوبم یه ای میل واسم اومد جالب بود گفتم بذارم اینجاااا!!!!سعی کنید روتون یه تاثیری بزاره حالا بد نیست روزگار غريبيست نازنين ... روزگار غريبيست .... مطمئنم الان خيليهاتون دست به كار شديد و ...(به چه کاری؟ اميدوارم اين دست به كار شدنها جاودانه باشه ... دنيا 2 روزست و تمام...
سلام! فقط یه ذره دلم گرفته!!فقط یه ذره! من مثل خیلی از وبلاگای دیگه دوست ندارم دلتنگی هام دل گرفته گی هام و غم هامو بیارم اینجا!!البته نقض نمی کنم کار این عزیزان و ولی من نمی پسندم!! همیشه وقتی دلم می گیره شروع می کنم به نوشتن!!اونقدر می نویسم تا خالی شم!!بعضی وقت ها هم با خدا حرف می زنم چون فکر می کنم در اون لحظه اون بهترین شنوندس!!اما حالا دارم اینجا می نویسم نمی دونم چرا؟؟؟شاید چون می خوام به خودم بفهمونم دلم گرفته!!اخه هروقت من ناراحتم جوری می خندمو وانمود می کنم که خوشحالم که هیچکی متوجه نمی شه!!!!خیلی سخته ادم وانمود کنه خوشحاله!! برای من خیلی پیش اومده گاهی وقتا همه دورم جمع می شن همه زنگ می زنن!!همه پیام میدن!!حتی از کسایی که انتظار ندارم!اما گاهی اوقات انگار هیچکی نیست!حتی یه نفر!تو دنیای حقیقی اینجوریاس!!!(غیر از دوستای همیشه گیم) و تو دنیای مجازی.....یکی از دوستام حرف خوبی زد گفت:توی این دنیای وبلاگ نویسی اگه چند وقت به یکی سر نزنی محاله دیگه بهت سر بزنه!!!و واقعا دیدم درست میگه!!نمی دونم چرا اینجوریه؟؟اولش که به وبلاگ طرف سر می زنیم بدون اینکه حتی یه مطلبشو بخونیم کامنت می زاریم که خیلی وبلاگتون عالیه خیلی قشنگه!تبادل لینک کنیم!!!ولی بعد حرفامون یادمون میره میدونی چرا؟؟چون از ته دل نبوده!!!!البته شاید خودمم مستثنی نباشم و نیستم!البته من همین جا خیلی دوستای با معرفت و گلی دارم ولی خوب جو حاکم اینه!!!بعضی وبلاگا که میری اگه نگی قشنگه طرف می یاد فحش بارونت می کنه!به این ارتباط ها نمی گن ارتباطات صادقانه،دوستانه..می گن منفعت طلبانه.... اصل مطلب اینکه واسه دوستی های دوروزمونم کم مایه می زاریم!فقط ماله بعضی روزاییم!فقط بعضی جاها خودمونو نشون می دیم!چه حقیقیش چه مجازیش!!! البته دل گرفته گی اصلیم این موارد نبود ولی اینایی که گفتم درش یه ذره دخیل بود!!!!! برداشت کاملا ازاد است!
((زندانی یا زندان بان)) سر پیچ از هم جدا شدند.یکی زندانی بود دیگری زندان بان.زندانی دوره محکومیتش را گذرانده بود و زندانبان دوره خدمتش را.چمدان هایشان پر از گذشته بود:حوله کهنه,ریش تراش زنگ زده و ایینه جیبی....... ان ها سرنوشت مشترک داشتند هردو خاطرات خود را پشت میله گذاشته بودند و وقتی سر پیچ از هم جدا شدند برف بر هردوی انها یکسان می بارید. فرد زندانی را در سلولی مجسم کنید.نگهبانی که بیست و چهار ساعته باید از او محافظت کند.چه کسی زندانیست؟؟ ((سانیا رومان))
باور کنید........ باور کنید ، نیروی ادمی بیکران است. باور کنید ، هیچ کاری از اراده ادمی خارج نیست. باور کنید ، که از عشق افریده شده اید پس عشق را بیافرینید. باور کنید ، خدا هیچگاه از بندگانش نا امید نمی شود ولی بندگان از او چرا!! باور کنید ، لایق بودن هستید. باور کنید ، که اکنون مهمترین لحظه است. باور کنید ، که شما هم میتوانید. و تمام باور های خود را از ته دل باور کنید. تا زندگی شمارا باور کند سوال: ((زندگی شما را باور کرده است؟؟)) نظر تو اپ قبلی!!
اول سلام!! دوم کلام:اینکه این شعرو تو یه کتابی خوندم دیدم همچین بی مناسبت نیست!!!محتواش استقامتیه ((از درخت بیاموز استقامت را)) من درختم ساقه ام نقش ستونی است به ایوان فلک یک دو صد رنگ به رختم تشنگی عمق دهد ریشه ی در خاک مرا افتاب گر ندهد نور تن پاک مرا تن من خم نشود لحظه ای عزم مرا کم نشود سر خود را به فلک دارم و چشمم به ملک قد خود اوج کنم تا که به نوری برسم من درختم تکیه بر دگری جمله حرام است مرا خود تکیه گاهم همه را. سوال:اموختید یا نه؟؟؟اگه از اون دسته افراد زود اموز باشید الان باید استقامت درخت انچنان در شما اثر کرده باشه که دیگه افطارم بی خیال میشید!!!!اگرم که نیاموختید کلاس های استقامت بعد از ماه رمضان دایر است
سلام سلام سلام به همه دوستای خوب و گلم!!! بله ماه رمضونم اومد!! تو این ماه از همه کسانی که روزه میگیرند و کسانی که به دلایل امنیتی چون(زخم معده، زخم روده، زخم لوزالمعده، زخم انگشت شصت پای چپ و گرفتگی بدن حالا گذشته از شوخی امیدوارم فرصت رو از دست ندیم!!کی میدونه شاید ساله دیگه نبودیم!!!(البته زبونم لال به قول معروف:التماس دعااااااا و در اخر هم باز بدلیل مسائل امنیتی سبز باشید ولی از نوع چمنیش!!!!! اگر به فرصت های پیش امده بچسبید چندین برابر میشوند واگر در مورد انها غفلت کنید از بین میروند! ((زیگ زیگلار))
شخصی به همسرش میگوید: ((من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم)). اما این عشق نیست گرسنگی است. شما نمی توانید در ان واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بیتابانه نیازمندش باشید.عاشق واقعی کسی است که عاشق خود را ازاد بگذارد تا خودش باشد. در عشق اجباری نیست. عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن.برای انکه کسی یا چیزی را بدست اوری رهایش کن. ((اندره متیوس))
( خودت باش) وقتی جانشین پدرش شد هرکسی به او میرسید میگفت: ((جوان!تو هیچ شباهتی به پدرت نداری!)) و او پاسخ داد: ((برعکس من کاملا شبیه پدرم هستم.او هیچکس را سرمشق خود قرار نمی داد من هم همینطورم!)) تصمیم گرفت سیگار کشیدن را ترک کند زیرا متوجه شده بود مدتی است به محض پخش شدن دود سیگار در فضای اتاق طوطی شیرین سخنش به سرفه می افتد.او را نزد دامپزشک برد تا مبادا دود سیگار به طوطی صدمه ای زده باشد. دامپزشک طوطی را معاینه کردوگفت: ((بیمار نیست فقط سرفه های خودت را تقلید میکند!)) سوال: ((شما سرفه های چه کسی را تقلید میکنید؟))
ز مثل.....زندگی!! ابتدا میمردم برای اینکه دبیرستان را تمام و دانشگاه را شروع کنم. بعد از ان می مردم برای اینکه تحصیلم در دانشگاه تمام شود و کار را شروع کنم. بعد از ان می مردم برای اینکه ازدواج کنم و بچه دار شوم. بعد از ان می مردم برای اینکه بچه ها بزرگ شوند و به مدرسه بروند و من بتوانم به کار بازگردم. بعد از ان می مردم برای اینکه بازنشسته شوم و حالا لحظه مردنم فرا رسیده و ناگهان دریافتم که فراموش کردم که زندگی کنم....
هر بار كه ميروي، رسيدهاي
...پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني ميدانست كه هميشه جز اندكي از بسيار را نخواهد رفت. آهسته آهسته ميخزيد، دشوار و كُند؛ و دورها هميشه دور بود. سنگپشت (لاک پشت) تقديرش را دوست نميداشت و آن را چون اجباري بر دوش ميكشيد. پرندهاي در آسمان پر زد، سبك؛ و سنگپشت رو به خدا كرد و گفت: اين عدل نيست، اين عدل نيست. كاش پُشتم را اين همه سنگين نميكردي. من هيچگاه نميرسم. هيچگاه. و در لاك سنگي خود خزيد، به نيت نا اميدي... خدا سنگپشت را از روي زمين بلند كرد. زمين را نشانش داد. كُرهاي كوچك بود و گفت: نگاه كن، ابتدا و انتها ندارد. هيچ كس نميرسد ! چون رسيدني در كار نيست. فقط رفتن است. حتي اگر اندكي. و هر بار كه ميروي، رسيدهاي. و باور كن آنچه بر دوش توست، تنها لاكي سنگي نيست، تو پارهاي از هستي را بر دوش ميكشي؛ پارهاي از مرا. خدا سنگپشت را بر زمين گذاشت... ديگر نه بارش چندان سنگين بود و نه راهها چندان دور. سنگپشت به راه افتاد و رفت، حتي اگر اندكي؛ و پارهاي از «او» را با عشق بر دوش می كشيد... |
ABOUT ![]()
هر کس بد ما به خلق گوید MENU
Home
|